درباره وبلاگ

بســـــم ربـــّـــ الزهـــــــــرا "ســـلام الله علیهـــــا " ...


گرچه حقیـــــــرم.......حقیـــــــر خوبانم!


پس از مصیبت در، در بدر شدم ، مـــــادر..

يامولاتيـــــــــ يا فاطمــــــة الزهــــــرا "ســـلام الله علیهـــــا " اغيثينيـــــــــ ...

:: اگـــــــر دل دلـــــیل استـــــــ ... آورده ام ...::


کـــــاش از قلبم به قبرش راه داشت ...کـــــاش زهـــرا "س" هم زیارتگاه داشت..

دعـــــا کنید برایم به حق چـــادرتان ..
نیازمند دعــــای سحـــر شدم مادر ...

می دانم!
آخرش این اشک ھا
دل مرا با تو صاف می کند...


دنیا ! تمام آنچهـــ که داری برای تو!
یک تار موی خاکی زهــــــرا"س" برای من...


ای انتهـــای دردهـــــــا ...
دردت بهــ جـــــآن منـــــ ...
اللهم عجل لولیک الفرج

أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ ...

إِنَّ رَبِّی لَغَفُــــــــــــــــــورٌ رَّحِیــــــــــــــمٌ

حرف هـــــای نـگــفتــهـ بسیـــــارند...

حرفـــــــــ هایی هست برای گفتن که اگر گوشــــــی نبود، نمی گویم و حرفـــــــــ های هست برای نگفتن، حرفــــــــــ هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند و سرمایهـــ ماورایی هرکس حرفــــــــــ هایی است که برای نگفتن دارد...................

حرفــــــــــ هایی که پاره های بودن آدمی هستند و بیان نمی شوند، مگر آنکه مخاطب آن پیدا شود..............

آمده ام تا پرنده ذهنم را رها کنم از قفس عادتــــــــ ها و روز مرگی ها و پرواز دهم در هوای تو
آمده ام به امید گوشه خلوتی برای با تـــــــو بودن...................،برای رهیدن از تنگنـــــــای ناسوتـــــــــــ وشاید هم اوج گرفتن در گستره ی ناپیدای لاهوتـــــــــــ ...............،آمده ام به پی فرصتی فارغ از دلبستگـــــــی ها ودلواپســـــــــی های هیچ ،در تمنـــــــــّای قطره ای فهــــــم که اگر حاصل شود؟؟؟!!!!!..............
یعنی می توان بشویــــم زنگــــــار باطن از گناهم را ومصفّــــــا کنم دل را به لقـــاء تــــــ ؟؟؟!!...................می خواهـــــم هجرتـــــــــ کنم از خود برای رجعتــــــــــ بسویتـــــــــ با توشه ای از توبه برای مهیّــــــا شدن پرونده ای به تمنّـــــــای بیمه شدن...................اعراض می کنم در سایه عنایتتــــــــ از هر چه گناهــ
واینکـــــــ منم با دلی که عاشقش کـــــــــرده ای وای کــــــــــــــاش عاشق بمانم تا قیامتـــــــ،کــــــــاش وقف تو باشم تمام عمــــــــــر................


بــالی دهیـــــد به وسعت هفـت آسمــان مرا،
مــن هـر چه میـــدوم،بـه شهیـدان نمیـرسم؟؟!


مرا میان سپاهت حساب کن بانـــــو..
گدای خان حسینت خطاب کن بانــــــو..
نگـاه کـن همـه محتاج ها پیاله به دست
بخـر بـرای خـدا و ثـواب کـن بانــــــــو !!...


هر کجا نام تو آید می رود تاب از کفم
من چه گویم خود گواهی دوستت دارم حسین ...


قلم به دست گرفتم روان شوم تا سر
به نام حضرت معشوق، اسم انشا؛ سر
مسیر روضه از این جا به سمت شش گوشه ست
فرات ، علقمه، گودال، دست سقا، سر
نوشتم از سر خط با مداد قرمز رنگ
به جای جمله ی سرمشق؛ «آب بابا سر»
به روی خاک خرابه نوشت یک جمله:
«رقیه! گریه نکن جان عمه! امضا؛ سر»
چه حکمتی ست در این قتلگاه یا الله!
که بوی چادر خاکی گرفته سرتاسر
(و کاف ؛ کوچه و ها؛ هرم آتش و یا؛ یاس
و عین و صاد؛ علی، صبر بعد زهرا، سر)
چه اشتراک عجیبی که این پدر وَ پسر
به سوی فاطمه رفتند هر دوتا با سر




hasrat_darya91@yahoo.com


مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابر برچسب ها
حسرت (94) ,  شهید (48) ,  خدا (30) ,  خدایا (27) ,  شهدا (25) ,  امام زمان (25) ,  شهادت (23) ,  مضطر (21) ,  فاطمیه (20) ,  زهراسلام الله (18) ,  غربت (15) ,  مادر (15) ,  کربلا (15) ,  حجاب (14) ,  امام رضا (13) ,  امام زمان عج (13) ,  شهیدان (12) ,  گناه (12) ,  انتظار (12) ,  دلتنگی (12) ,  مهدیا (12) ,  چادر (11) ,  عفاف (11) ,  امام عصر (11) ,  مشهد (10) ,  علما (9) ,  زندگی (8) ,  صاحب الزمان (8) ,  آه (7) ,  دلم (7) , 
امکانات دیگر

دلی شکسته و چشمی ز گریه، تر دارم

گشوده ام پر اگر نیت سفر دارم

اگرچه ماه محرم خزان شدم اما

همیشه چند دهه روضه در صفر دارم

همه ز مرگ پدر ارث می برند ومن

بساط گریه ام ارثی ست کز پدر دارم

هشام! زخم دلم که برای حالا نیست

من از غروب دهم زخم بر جگر دارم

زمانه دست ز قلب شکسته ام بردار

من از بریدن رأسش خودم خبر دارم

به یاد ساقی لب تشنه امام شهید

میان قاب دلم عکسی از قمر دارم

اگرچه قصه من مال سال ها پیش است

همیشه یک سر بر نیزه در نظر دارم

غروب کرببلا زخمهای سختی داشت

ولی ز شام بلا زخم بیشتر دارم!





برچسب ها : شهادت امام محمدباقر ع, امام باقرع, امام محمدباقر ع, غروب دهم

گفته بودمت که چه خوب که ناگزیرم از تو؛

راه فراری ندارم از حکم تو، از خواستِ تو، از اراده و مشیتت.

تو باش، تو بمان، تو بریز، خیالی‌ نیست، جرعه‌های تلخ بریز،

هم‌این‌قدر تلخ که ... اما بمان...

تو بشکن، همه‌ی کاسه‌های من را بشکن* امّا بمان... گفته بودمت ؛ سخت می‌خواهمت...؟!

پر کن دوباره کیل مرا أیها العزیــــز ...!





برچسب ها : حسرت, أیها العزیــــز, زندگی, جرعه‌های تلخ, اُفَوِضُ أَمری إلی الله

خدای جانِ خستهــ ...

شما این همهـ "غم" را از کجا آوردید ریختید توی بقچه‌ی پاییـــــز

که بعد این همهـ عمر، هنوز هم وقتی بقچه‌اش را برای زمین می‌تکاند،

جز برگ‌های زرد و نارنجی ... جز سوز و سرما و بوی نم و ابر،

غم می‌ریزد، غم می‌ریزد، غم می‌ریزد...!!!





برچسب ها : حسرت, خدای جانِ خسته, مضطر, غم, پاییز

 

به پاى درد و دل بنده چاه کم آورد

مقابل جگر من که آه کم آورد

.

.

.

دوبـــــــارهـ بنــــــدهـ تـــــــــو بيـن راهـ کـــــــــم آورد...

خداااااا...





برچسب ها : حسرت, مضطر, دلم, خدا, شرح صدر

صد بار زنده گشتم و مردم نیامدی 
از صفر تا هزار شمردم نیامدی 
مانند شمعدانی افسرده از عطش 
تنها کنار پنجره مردم نیامدی 
گفتم حدیث درد بگویم ولی نشد 
یک عمر حرف دل همه خوردم نیامدی 
جامی شوم میان دو تا دست بسته ات 
از بس بیقرار فشردم نیامدی 
میگفت یک نفر که یکی جمعه می رسی 
دل را به روز جمعه سپردم نیامدی 
پایان گرفت قصه ی تنهایی و گذشت 
آقا در انتظار تو مُردم نیامدی





برچسب ها : اشعار فراق امام زمان عج, اشعار امام زمان عج, انتظار

حالا هزاری هم که از توی عکس‌ها به ما لبخند بزنید،
قبول نیست.ما کوچک‌یم. شماها قدتان بلند بود.
حالا تفنگ و کلاه که نداریم هیچ،
هنوز حتی لباس‌های‌‌تان هم اندازه قامت ما نیست. 
شماها همّت و باکری و چمران و کاوه‌ اید.
اسم‌تان را هم که می‌بریم، دل‌مان از بزرگی‌تان لبریز می‌شود.
بعدِ آن ‌همه سال، روی خاک شلمچه و فکه و طلاییه که راه می‌رویم، 
انگار که  ...

قبول نیست
موقع رفتن 
به ما نگفتید جنگ تمام نشده. 
نگفتید توی همین کوچه‌بازارهای شهر، باید سنگر زد،
نگفتید وسطِ خیابان‌ها هم هم می‌تواند خط مقدم باشد.
یا حتی توی مدرسه و دانشگاه،
نگفتید توی خانه‌ها، پای اینترنت و ماهواره...
هیچ‌کس نگفت.
همه گفتند هشت سال دفاعِ مقدس...
هشت سال تمام شد.
هیچ‌کس به ما نگفت دفاع، هنوز مقدس است.
حالا ما مانده‌ایم و جنگی که تمام نشده و 
کلاه و تفنگ‌هایی که نداریم و
لباس‌هایی که اندازه قامت‌مان نیست.

قبول نیست...

در خواب و خیال هم نرفتیم به جنگ... بی‌رنج و ملال هم نرفتیم به جنگ. 
ما نسل سپید بخت سوم بودیم... از راه شمال هم نرفتیم به جنگ





برچسب ها : جنگ, حسرت, عشق, دفاعِ مقدس, شهدا

قرآن را بوسیدم، گلبرگ‏های یاس، از لابه‏لای ورق‏ها فرو ریخت.

یاس‏ها چقدر شبیه تواند، فاطمه!

ای گم‏گشته بقیع! کدام گم‏شده به تو پناه آورد و پیدایش نکردی؟!



ظرفم کوچک شده این روزها،

هی لبریز می شود ...

 انگار کسی درِ گوشم نجوا می‌کند:

خُلقتَ لِلموتِ لا لِلحَیوه، وَ لِلفناء لا لِلبقاء





برچسب ها : حسرت, مضطر, دلم, خدا, شرح صدر

می دانی ...!من دلم از این روزهایِ ابریِ‌ مدام، گرفتهـــ ... سردم شدهــ

من خورشیدِ پشتِ ابر نمی‌خواهم

من خورشید را با منتهایِ نور و گرماش، وسطِ آسمان می‌خواهم

آن‌قدر که این چشم‌های تار من هم ببیندش

من ...

خسته ام از این در به دری ... خانه ی امامم را می‌خواهم





برچسب ها : حسرت, مضطردیدار, مهدی عج, أمّن يُجيب, ظهور

 

دل کندن دریا به ساحل بستگی دارد
به ماه نیمه،‌ ماه کامل بستگی دارد
دل بردن و دل دادن و دل کندن و رفتن
کار جهان تنها به یک دل بستگی دارد

کار جهان را دل مشخص می کند هرچند
دل هم خودش در اصل به گل بستگی دارد
آقا کریم است و رئوف است و حرم باز است
حاجت گرفتن پس به سائل بستگی دارد

میزان عشق و عقل و مهر و اشک معلوم است
شرط قبولی به معدل بستگی دارد
از آب سقاخانه بعد از حاجتت بردار
درمان به داروی مکمل بستگی دارد

این که زیارت از نمازت هم مهم تر شد
به درک توضیح المسائل بستگی دارد
گاهی سلام از دور گاهی توی آغوشش
نوع زیارت‌ها به مشکل بستگی دارد...





برچسب ها : حسرت, حرم, امام رضا ع, یا انیس النفوس

باران که می‌آمد

عمامه‌اش را از سر برمی‌داشت

زیر باران قدم می‌زد و می‌فرمود:باران، رسولِ خداست.

 

در احوالات پیامبر (ص)

و منـــــــ غریبـــــــم و از منـــــــ غریبـــــــــ تـــــر ... بارانــــــــ 





برچسب ها : رسول, خدا, باران, پیامبر ص, غریبی

"دلم گرفتهــ

دلم عجیب گرفتهــ ست

خستهــ ام ، دلم خستهــ ست!

دلم فرار می‌خواهد، کوچ می‌خواهد،هجرت می‌خواهد."

نهــ ... یک سفرِ بزرگ می‌خواهد!

خوب است توی این دنیایی که همه‌جاش احساس غربت، بیچاره می‌کند آدم را،

یک‌جایی باشد که تک تک سلول‌هات آن‌جا قرار بگیرند،آرام بگیرند!





برچسب ها : حسرت, مضطر, دلم, أمّن يُجيب, خدا

إنّا لله ...

من مالِ‌ توام یعنی؟!

چه فکرِ‌ نازکِ ‌غم‌ناکی!... من مالِ‌ توام یعنی؟





برچسب ها : حسرت, سمت خدا, مال تو, گناه, إنّا لله

 این وسط‌ ها که کم می‌آورم،تنها می‌شوم،حتّی از خودم هم خسته می‌شوم، که شانه‌هایم خم می‌شود از سنگینیِ این بارها،یادم می آید از اسم‌ِ شماها که «کهفُ‌الوَری» باشد،یادم می آید باید باز هم پناه بیاورم به شما، چه فرقی می‌کند به کدام‌تان؟! کلّکم نورُ واحِد... این چند روز ولی...،همین که بر لب‌هام جاری شده،" اللّهمّ صلّ علی علیّ بن موسی الرّضا... "به «المرتضی» یش رسیده و نرسیده، نگاهم به دنبال نگاهتان میگردد... الامامّ التّقیّ النّقی و حجّتک علی مَن فوقَ‌ الارض و مَن تحتَ ‌الثّری...





برچسب ها : حسرت, مشهد, امام رضا ع, زیارت, ضریح

امام زاده ی موسی بن جعفری، خانم

غلام زاده ی موسی بن جعفرم، بانـــــــو ..!؟



ميدانــی...!!

دَرديــ... دارد عجيب!!

با لبخنديـــ ... كه بغض پس پرده اشــ... به " آتش " ميـ ك شَد ...دلتـــــــــ ... را !!

«تو همان دوری هستی که از ما دور نیست» بعد، همین جمله

از شدت استیصال و تناقض و ابهام، اشک آدم را درمی‎آورد.

 انت من نازح ما نزح عنّا...

باید " ندبهـ " خوانده باشی تا بفهمی چه می گویم...؟!

 





برچسب ها : امام زمان, حسرت, تعجیل فرج, بقیه الله, غیبت

دلـــــــــ م مضطــــــــر است ...

 مضطر اي ـــــــــن ...

            آمــــــ دن ه ــــــــا...  نـ ر سي ـــــدن ه ـــــــا ... رفـــــــ ت ــــــــن ه ــــــا... 

م ضــــــــط ــــــــــ ر...!!!!

تا رسيدن محرم  ح س ي نَ ـــــــت  بدجور دلـــــــــ م مضطر است... 

 می شود "تطمئن القلوبــــــــ "ـــش کنی ؟؟!

دلم را می گویم ...! 





برچسب ها : حسرت, مضطر, محرّم, یاحسین ع, أمّن يُجيب

وقتی توی اوصافِ بهشت می‌رسم به آن‌جا که «رضی الله عنهُم و رضوا عنه»1 یک حسرتِ خوبی توی دلم جوانه می‌زند. فکر می‌کنم چه حالِ خوشی دارند بهشتی‌ها ... وقتی یقین دارند خدا از آن‌ها راضی‌ست. وقتی خودشان هم به آن‌همه نعمت راضی‌اند.

بغض میکنم به قدر همان بهشتت ؛ از اینکه نمیدانم ...

از من راضی هستی یا ن ... الرحمن ...!!؟

می‌شود ... !؟ یعنی؟!

1. بینه/8





برچسب ها : حسرت, سمت خدا, زندگی, گناه, راضی

فقط کافی‌ست آدم دلش را بدهد دستش..؟!!

 خوب بلد است گرد و غبارهای دل آدم را بگیرد...

خوب بلد است دل آدم را که توی روزمرگی‌های دنیا، می‌پوسد، می‌میرد، زنده کند...

وخوب تر اینکه ...خوب بلد است دلِ آدم را که مثل آهن زنگار می‌گیرد را بردارد و صیقل بزند، جلا بدهد...

وقال رسول الله (ص): اِن هذه القلوب تَصدأ کَما یصدأ الحدید قیلَ فَما جَلاءُ ها قال ذکر الموت و تلاوه القرآن





برچسب ها : حسرت, خدای جانِ خسته, مضطر, دل دنیایی, یوم الحسرت

کاش تا وقتی زنده هستم، خدا من را بر موالات و دوست‌داشتن شما و دین شما پابرجا بدارد و در اطاعت از شما به من توفیق بدهد و شفاعت‌تان را روزی‌ام کند و من را از بهترین دوستان‌تان که پیروِ شما هستند قرار بدهد و من را از کسانی قرار بدهد که آثار شما را نقل کنم و راهِ شما را بروم و با هدایت شما راه بروم و در گروه شما محشور بشوم و چشمم فردا به دیدارتان روشن بشود. پدر و مادرم و خانواده‌ام و جانم و دارایی‌ام به فدای شما...

فَثَبتنی الله ابداً ما حییتُ علی موالاتکم و محبّتکم و دینکم و وفّفقنی لطاعتِکم و رزقنی شفاعتکم و اجعلنی من خیار موالیکم التّابعین لما دعوتم الیه و جعلنی ممّن یقتصّ آثارکم و یسلک سبیلکم و یهتدی بهدیکم و یحشر فی زمرتکم و تقرّ عینه غداً برؤیتِکم بابی انتم و امّی و نفسی و اهلی و مالی...

آمین ....

چه خوب است که یادم داده اید راه و رسم خوب دعا کردن را ...





برچسب ها : جامعه کبیره, حسرت, دعا, هدایت, فدای شما

برای من که توان بریدن از گناه را ندارم 

برای من که خیر و صلاح خودم را نمی‌دانم ؛ فقط یک راه مانده

من این‌طور وقت‌ها فقط بلدم خودم را به تو بسپارم. تو، مثل همیشه،

کار من را همان‌طور که در شأن خداییِ توست، همان‌طور که از حکمت و لطفت انتظار می‌رود،

بر عهده بگیر 

اُفَوِضُ أَمری إلی الله ...





برچسب ها : حسرت, سمت خدا, زندگی, گناه, اُفَوِضُ أَمری إلی الله

علی(علیه السّلام) می‌گوید؛ کنّا اِذا احمَر البأس اَتقینا بِرسولِ الله (صلّی الله علیه واله).

می‌گوید توی لحظه‌های سخت نبرد، وقتی آتش جنگ بالا می‌گرفته، به شما پناه می‌آورده‌اند.

توی این روزهای سخت، این روزهای آکنده به بلاء، پناه می‌خواهیم. کجایید شما آقای پناهِ امن؟!

باید پناهی باشد دیگر...!!!





برچسب ها : غزه, جنگ, پناه, بلا, روزهای سخت

پرزدم سمت شما بال و پرم خاکی شد

پیش رو...دور برم پشت سرم خاکی شد

آمدم گریه کنم ناله غربت بزنم

دهن نوحه گر و پلک ترم خاکی شد

سرشب آمدم اما به سیاهی خوردم

غصه قبرتو خوردم سحرم خاکی شد

یادم افتاد که نسل تو همه باحرمند

حرف تو آمد و دیدم که حرم خاکی شد

زحمت شمع و چراغ است در اینجا با ماه

چون که تابید به قبرت قمرم خاکی شد



از شما که پنهان نیست. به وضوح صبح ...

می دانید ...!!وقت‌هایی هم هست که دیگر همه‌ی وجودم شوق نیست؛ بی‌قراری نیست. آرزوی رسیدن به شما نیست، « یالیتنی ... » گفتن،نیست. آن افق‌های روشن نیست. تاریکی‌ست وترس ...

از خودم فرار می‌کنم. وقت‌هایی که نمی‌دانم دارم شما را، یا نه ...

اصلن اگر هم داشته باشم ... دارم ؛داشتنِ شما را، دوست‌داشتنِ شما را به چه می‌فروشم؟!

این زمینگیر شدن را دوست ندارم





برچسب ها : امام زمان, حسرت, تعجیل فرج, غربت, جمکران دل

خستگی را زندگی کرده ام
می خواهم کمی هم زندگی را خسته کنم !



دعا بکن،ولی اگر اجابت نشد،با خدا "دعوا نکن" و میانه ات به هم نخورد.
چون تو :جاهلی" و او "خبیر و عالم" است.
خدا کاری را اشتباه نکرده که با دعای تو به اشتباهش پی ببرد و آن را درست کند!
بخل هم نورزیده است که با التماس تو دست از بخل بردارد و انچه را که *مصلحت* تو بود

ودر اثر بخل نداده بود،به تو بدهد! 1
****
حاج آقا دولابی رضوان الله علیه

1.مصباح الهدی، ص 355



خوشا به حال دل بی شکیب بعضی ها
هزار غبطه به حال عجیب بعضی ها
قنوت وتر …سحر …در جوار«شش گوشه»
طبیب حاذق درد غریب بعضی ها!
نصیب همچو منی؛ مهر تربت و حسرت ...!
برات کرب و بلا، هی نصیب بعضی ها ...
دلم شکسته خدایا! مرا اجابت کن
به حق حرمت امن یجیب بعضی ها
به همنشینی پاکان کربلا رفته
گرفته دامن من، بوی سیب بعضی ها...





برچسب ها : حسرت, خدایا, مضطر, کربلا, یاحسین ع

این روزها،نمازهای یومیه مردم غزه پنجگانه نیست؛
ششگانه است ...
صبح، ظهر، عصر، مغرب، عشاء، میت!

 

فلسطین شده‌ام، غزه ام درد می کند...!!



نفس نفس زدن من همه بخاطر توست

خوش آن زمان که ببینم دلم مجاور توست

همه شروط قبولی طاعتم هستی

اگر که عبدِ خدا گشته ام بخاطر توست

"به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد

خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست"

 

خوشا سری که به راه شما جدا شود و...

... خوشا تنی که فتاده سر معابر توست

از آن زمان که شنیدم فمن یمت یرنی

نفس به سینه نمانده دلم مسافر توست

بهشت هم ببرندم فقط علی گویم

که بند بندِ وجودم همیشه ذاکر توست

عجیب نیست که مردم تو را خدا گیرند

عجیب اینکه کسی عابد است و منکر توست



مرد از غصه دق می‌کرد از شنیدنِ آن‌که سربازی شامی توی دوردست‌ها، خلخال از پای زنی یهودی به غارت برده بود. درد، همه‌ی وجودش را می‌آکند وقتی بیوه‌زنی توی پس‌کوچه‌های کوفه، مَشک سنگینِ آب را بر پشت می‌کشید و می‌بُرد. خودش را مجازات می‌کرد، صورتش را به آتش تنور می‌سوزاند اگر از حالِ یتیمان غافل می‌شد.

و من در اندیشه آنم که چقدربیعت کردنِ با شما سخت است، پذیرفتنِ ولایتِ شما سخت است، چقدر شیعه‌‌ شدن بر مردی که توی مسیر حق، آن‌همه به خودش سخت می‌گرفت سخت است، «ابوذر» و «مقداد» و «میثم» شدن و ماندن سخت است، پایِ بیرق تو سلمان وار ماندن سخت است

سخت است که ...از غصه‌ی درد و رنج مردان و زنان و کودکانی توی کوچه‌های دور و نزدیک نمی‌میرم، دق نمی‌کنم، از درد به خودم نمی‌پیچم. خودم را برای این‌همه غفلت مجازات نمی‌کنم...!!!