حســــــرتـــــــــــ ...

تقـدیم به پیشگاه مقدس شهیـده ی بی نشان حضرت فاطمه زهــرا(سلام الله علیها) و شهدای گمنــــام

حســــــرتـــــــــــ ...

زهـــــرا
حســــــرتـــــــــــ ... تقـدیم به پیشگاه مقدس شهیـده ی بی نشان حضرت فاطمه زهــرا(سلام الله علیها) و شهدای گمنــــام

راز رسیدن ... ... ...!

شاید رازِ رسیدن...

فقط همین باشد ...!

 

 

کافی‌ست انارِ دلت ترک بخورد...!


برچسب‌ها: حسرت , خدای جانِ خسته , مضطر , رازِ رسیدن , انارِ دلت

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

بس که در مرتبه والاست کسی شک نکند ...

 
بس که در مرتبه والاست کسی شک نکند
نوکر خانه اش آقاست کسی شک نکند
 
گفت از حُسن حَسن تا به خدا راهی نیست
جاده عشق مهیاست کسی شک نکند
 
درد هر چند زیاد است ولی غصه چرا؟
خاک پاهاش مداواست کسی شک نکند
 
ما که دوریم ولی جلوه توحیدی او
از همین فاصله پیداست کسی شک نکند
 
هر کجا نام حسن برده شود می گویند
حضرت فاطمه آنجاست کسی شک نکند
 
ظاهر کوه اگر ساکت و بی همهمه است
در دلش یکسره غوغاست کسی شک نکند
 
خون دل خوردن و یک مرتبه هم دم نزدن
جگرش شاهد معناست کسی شک نکند
 
قاتلش البته  زهر است نه با این معنا
قاتلش روضه زهراست کسی شک نکند
 
گفت لایوم کیومک که بدانیم حسین!
روز تو آخر دنیاست کسی شک نکند


تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

یا فالق الحبّ و النّوی ... !

درِ گوش من از «فلق» بخوان...

از شکافتن، از سر برآوردن، از این روحِ مرده، حیات بیرون بیاور ...!

از همان حیات هایی که حیات می آورند...!

یا فالق الحبّ و النّوی!

 (انعام/95)



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

این‌طور وقت‌ها از خودم می‌ترسم ...

 

أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِی مِنْ غَیْرِی وَ رَبِّی أَعْلَمُ بِی مِنِّی بِنَفْسِی ...!

فقط ...

خواستم بگویم ...!

انقدر من را به رخ من نکش ...!

همین !


برچسب‌ها: حسرت , خدای جانِ خسته , مضطر , دل دنیایی , یوم الحسرت

تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

بطلب تا که فقط سیر نگاهت بکنم ...!

خواستن همیشــــ ه توانستن نیســـ ت ...

گاهی تو میخواهی امّ ا ...!

راهـــ ت نمی دهند ...!


موضوعات مرتبط: مذهبی
برچسب‌ها: حسرت , مشهد , امام رضا ع , زیارت , ضریح

تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

تو احمدي و به نور جمال تو صلوات ...

تو آمدي و زمين در هواي تو افتاد

و عرش در هوس خنده هاي تو افتاد

براي درك تنفس در اين جهان سياه

هواي تازه اي از ابتداي تو افتاد 

جهان شرك به خود آمد از بزرگي تو

به گوش كعبه و بت ها صداي تو افتاد

شكست طاق بلندي كه عرش كسري بود

همينكه روي زمين رد پاي تو افتاد

و بعد اينكه خدايان به لرزه افتادند

به ذهن مردم خسته خداي تو افتاد

پس از نگاه سياه و سفيد اربابان

نژاد عشق بشر در لواي تو افتاد

زمان شكست زماني كه آمدي احمد

تويي كه يك شبه دنيا به پاي تو افتاد 

تو احمدي و به نور جمال تو صلوات

به هر يك از بركات و كمال تو صلوات



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه نوزدهم دی 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

یک عمر، «ظلمت» خوانده‌ام

پناه برده‌ام به غارِ تنهایی‌هایِ خودم
چشم‌هام به نور عادت ندارند
یک عمر، «ظلمت» خوانده‌ام
دیگر نگو بخوان!
خواندن نمی‌دانم...!
من را مبعوث نکن.
دیگر توانِ رسالت ندارم...!!


برچسب‌ها: حسرت , خدای جانِ خسته , مضطر , دل دنیایی

تاريخ : پنجشنبه چهارم دی 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

إنّ کَثرَةَ الکَلامِ ...

رسول الله (ص) :

إنّ کَثرَةَ الکَلامِ بِغَيرِ ذِکرِ اللهِ قَسوَةُ القَلبِ إنَّ أبعَدَ النّاسِ مِنَ اللهِ القَلبُ القاسی

 

وسائل الشیعة ج 12 ص 194



تاريخ : پنجشنبه چهارم دی 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

دگر از دست خودم خسته شدم از بس که ...

حرف هجران شده بسیار به هم ریخته ام

باز از دوری دلدار به هم ریخته ام 

کاش ای کاش فقط نیمه نگاهی می کرد

به منِ عاشق بیمار ... به هم ریخته ام 

به گمانم پسر فاطمه با من قهر است

نشدم لایق دیدار به هم ریخته ام 

کار دستم دهد این بار گناهانی که

روی هم گشته تلمبار به هم ریخته ام 

با همه بار گناهی که به گردن دارم

مثل حُر آمدم این بار ... «به هم ریخته ام» 

دگر از دست خودم خسته شدم از بس که

شده ام مایه ی آزار به هم ریخته ام

من گنه می کنم و دائماً او می بخشد

من که از این همه تکرار به هم ریخته ام 

یک نفر یار ندارد! چه قدَر مظلوم است

از چنین وضع اسفبار به هم ریخته ام

با تمام بدی ام باز رهایم ننمود

خیلی از مرحمت یار به هم ریخته ام


برچسب‌ها: امام زمان عج , حسرت , تعجیل فرج , پسرفاطمه , مرحمت یار

تاريخ : جمعه بیست و هشتم آذر 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

اما ... داغ تو ... می ماند و می سوزاند!

 
همه چیز می گذرد
اما ... داغ تو
می ماند و می سوزاند! تمام نمی شود ...
 
 
لقَد عَظُمتِ الرّزیّه

برچسب‌ها: حسرت , خدایا , مضطر , کربلا , یاحسین ع

تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

میزان ... !

 
میزان

دل ِ فاطمه(سلام الله علیها)

است ...

ان الله تعالی یرضی لرضی فاطمه (سلام الله علیها)


برچسب‌ها: حسرت , خدای جانِ خسته , مضطر , دل دنیایی , یوم الحسرت

تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

حالم خوب نیست ...!

بخواه من را یک اربعین بیایم، آن گوشه‌کنار، میانه‌‌ی راه نجف تا کربلا بنشینم گوشه‌ای.

کز کنم برای خودم. پاهایِ برهنه‌ی تاول‌زده‌ی زائرهات را تماشا کنم؛

سر و رویِ آفتاب‌سوخته‌شان را، موکب‌های سرِ راه را، پیرزن‌هایی که حلوای عربی نذر کرده‌اند،

چایی و غذای نذری موکب‌ها، آن‌هایی که پاهای آبله‌ای زائرهات را تیمار می‌کنند.

اصلاً آن موج را تماشا کنم؛ آن موج جنونی که انگار به جانِ

آن همه‌ زن و بچه و پیر و جوان افتاده را، باور کنم یک لیلی و آن‌همه مجنون را ...

بخواه من را یک اربعین بیایم زیارتِ شما!

اللهم الرزقنا ...


برچسب‌ها: حسرت , خدایا , مضطر , کربلا , یاحسین ع

تاريخ : پنجشنبه بیستم آذر 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

لبیک یابن الحیدر ...

آه ... در هوایت ...!
دل من که ذره ذره آب می‌شود
و چشم‌های من که قطره قطره از التماس می‌ریزد
و قلب من که تپش تپش برای حضور می لرزد

چه می‌گویم؟ چه زیاده‌ها...
درویش را نباشد برگِ سرای سلطان
قبول،
مرا تابِ نگریستن نباشد، توانِ گریستن که هست...!


برچسب‌ها: حسرت , کربلا , حسرت کربلا , لبیک یابن الحیدر , هوای پریدن

تاريخ : جمعه چهاردهم آذر 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

در هوای شش گوشه‌...!

این روزها ... انگار

بیشتر ...!دلم شش‌‌پاره می‌شود
در هوای شش گوشه‌ات...!

کاروان رفت و
تو در خواب و
بیابان در پیش

کی روی ره؟!
ز که پرسی؟!
چه کنی؟!
چون باشی؟!


برچسب‌ها: حسرت , کربلا , مضطر , بیقرار کربلا , دلم شش گوشه میخواهد

تاريخ : جمعه چهاردهم آذر 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

از دنیا چه می‌خواهم مگر...؟!

از دنیا چه می‌خواهم مگر؟!
همین که هر صبح
پیش از آن‌که خورشید بیاید،
آیه‌هات را نور می‌کنی، امید می‌کنی و می‌تابانی وسطِ قلبم.

همین  که هر ظهر،
وسطِ مستی دنیازدگی،
آیه‌هات را نهیب می‌کنی و تلنگر می‌زنی به هواهای نفسم.

همین که هر غروب،
پیش از آن‌که خورشید برود،
آیه‌هات را مرهم می‌کنی و می‌پاشی به غم‌هام. 

همین که هر شب،
پیش از آن‌که خواب، دربر بگیردم،
آیه‌هات را آرامش می‌کنی و می‌کشی روی قلبم.

از دنیا چه می‌خواهم مگر؟!
همین که با کلمه‌هات زندگی کنم،
با کلمه‌هات بمیرم،
و دوباره با کلمه‌هات زنده بشوم.


برچسب‌ها: حسرت , سمت خدا , دنیا , قرآن , کلام الله

تاريخ : جمعه چهاردهم آذر 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

یک دختر سه ساله ای بودکه ...

یک دختری بود که جانش به لب رسیده بود...مدام سراغ بابا را می‌گرفت...

یک دختر سه ساله ای بودکه ... که به آرزوش رسیده بود.
سر باباش را روی پاش گذاشته بودند...

«کی سرت را خونی کرده بابا؟! کی رگ‌هات را بریده؟ کی من را یتیم کرده؟! کی یتیم تو را بزرگ کند؟! کی پناه این زن‌های اسیر باشد؟...»



تاريخ : پنجشنبه ششم آذر 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

اوّل و آخر همه خوبی‌ها ...

اِن ذُکر الخیر کُنتم اَوّله و اَصله و مَعدنه وَ مأواه و مُنتهاه...

وقتی اوّل و آخر همه خوبی‌ها خودتانید... چه بگویم ؟؟!


برچسب‌ها: حسرت , اوّل و آخر همه خوبی‌ها , اهل بیت ع , من

تاريخ : پنجشنبه ششم آذر 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

اینکه دلتنگ توام اقرار میخواهد مگر؟

 

اینکه دلتنگ توام اقرار میخواهد مگر؟

اینکه از من دلخوری انکار میخواهد مگر؟

وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش

دل بریدن وعده دیدار میخواهد مگر؟

عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق میشویم

اشتباه ناگهان تکرار می خواهد مگر؟

من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند

لشکر عشاق پرچمدار می خواهد مگر؟

با زبان بی زبانی بارها گفتی:"برو"!

من که دارم میروم! اصرار میخواهد مگر؟

روح سرگردان من هر جا بخواهد میرود

خانه دیوانگان دیوار میخواهد مگر؟


برچسب‌ها: حسرت , امام زمان عج , مولانا مهدی عج , وعده دیدار , دلتنگ توأم

تاريخ : دوشنبه سوم آذر 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

حلالیت ... چند زمانی نیستیم ...

چه خوب شد ... اگر حسرت کربلا بر این دل ماند... لااقل ...!

دلم آرامش می خواهد ... شده به اندازه ی چند ثانیه زیارت ...!! این روزها

حال و روز کسی را دارم که ... گیر افتاده میان خودش !

لایق اگر بودیم و قابل ... دعایمان کنید ...!

چادر زهرا سلام الله سایه سرتان ...!


موضوعات مرتبط: مذهبی
برچسب‌ها: حسرت , جنوب ایران , مضطر , آرامش کربلای ایران , مسافر نور

تاريخ : جمعه شانزدهم آبان 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

درود بر صبر زینبی تان ...



و نعم الخُلُق التّصبّر فی الحقّ

چه اخلاقِ خوبی‌ست این صبوری و این شکیبایی در مسیر حق

بی شک صبر را از پدر آموخته بود بانویی که میان عطش و آتش و خون، زیبایی دیده بود...!!؟


برچسب‌ها: امام حسین ع , کربلا , صبوری , حسرت , بانو

تاريخ : جمعه شانزدهم آبان 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

درد مصیبت شما ...

من حالم خوب نیست برای روضه خواندن

برای تاریخ ورق زدن

برای حکایت غریبی تان ...من هم که بی‌مایه، بی‌ظرف، بی‌صبر...

اصلن درد را نمی‌شود نوشت ... آنهم درد مصیبت شما که زمین هم با همه پهنایش ...!

چه کنم ...دستم به هیچ‌جا بند نیست ...  


لولا ان ربطنا علی قلبها


برچسب‌ها: امام حسین ع , کربلا , حکایت غریبی , حسرت , درد مصیبت

تاريخ : جمعه شانزدهم آبان 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

امشب جون همه برلبه ...

دلم زار زینبه
گوشه چادر زینبه
امشب جون همه برلبه
روضه خون مادر زینبه - وای زینب

رسیده جون برلبم
میسوزه سینه پر تبم
آسمون سینه تیره شبم
قربونی غم زینبم - وای زینب

اگر که غوغا نکرد
اگه شکوه زغمها نکرد
سفره دلشو وا نکرد
غصه جگرشو پاره کرد - ای زینب



تاريخ : سه شنبه سیزدهم آبان 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

من فدای همه دردهاتان ...


من فدای همه دردهاتان

وَ حمل نساؤه (صلوات الله علیه) علی احلاسِ اَقتاب الجِمال
بِغَیر وِطاء و لا غِطاءٍ مکشّفاتِ الوُجوه بَینَ الاعداء وَ هنّ ودائعُ خیرِ الانبیاء
وَ ساقوهنّ کَما یساقُ سبی التّرک و الرّوم فی اشدّ المصائب و الهموم


از این‌جا به بعد همراه با تکان‌های شترهای بی‌جهاز و بی‌کجاوه کاروان‌تان، هم‌پای دلِ زن‌ها و بچّه‌ها،
 پای صفحات مقاتل، دلی آب می‌شود بانو

این دل را بهره‌ای اگر از یقین بدهیدش، یک روز دهم‌ی پایِ روضه مکشوفِ شما تمام می‌شود.


موضوعات مرتبط: مذهبی
برچسب‌ها: حسرت , روضه , بانوی صبر , خواهرِ حسین ع , زین أب س

تاريخ : سه شنبه سیزدهم آبان 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

همه هستی‌ش ...



تدفینِ حسن علیه السّلام تمام شده بود. انگار همه هستی‌ش به تاراج رفته باشد،
گفته بود: «غارت‌زده کسی نیست که مالش را به غارت برده‌ باشند،
غارت‌زده کسی‌ست که مصیبتِ برادر دیده باشد».

کنار علقمه، صدای «الان اِنکسَرَ ظهری»‌ اش توی دشت پیچیده بود.هلهله دشمن بلند شده بود.

دوباره همه هستی‌ش به غارت رفته بود ...


موضوعات مرتبط: مذهبی
برچسب‌ها: حسرت , امام حسین ع , امام حسن ع , مصیبتِ برادر , علقمه

تاريخ : دوشنبه دوازدهم آبان 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

لا یمکن الفرار از عشق ...

نوشتم اول خط بسمه‌ تعالی سر

بلند مرتبه پیکر، بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد

که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت هرجا سر

قسم به معنی «لا یمکن الفرار از عشق»

که پر شده است جهان از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رایت الا تن

به آسمان بنگر! ما رایت الا سر



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین ...

یک برادری بود
که وقتی برادرش نگاهش می‌کرد،
همه غم‌های دنیا از دلش می‌رفت.
برادری که برای برادرش
هم فرمانده بود
هم علمدار
هم سقّا... و هم ...!
وقتی نبود،
برادرش ... دست به کمر می‌شد.

پ.ن: یا کاشف الکرب عن وجه الحسین


موضوعات مرتبط: مذهبی
برچسب‌ها: امام حسین ع , کربلا , یا کاشف الکرب عن وجه الحسین , حسرت , عشق

تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

دلم قرار نمی‌گیرد...

یَا مَن بذِکره تَطمئنُ القُلوب ...

.

.

.

دلم قرار نمی‌گیرد...!


برچسب‌ها: امام حسین ع , کربلا , دلم قرار نمی‌گیرد , حسرت , یَا مَن بذِکره تَطمئنُ القُلوب

تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

می‌شود تو را قسم داد بهـ ...

می‌شود تو را قسم داد به این اولین داربست‌های عزا که از در و دیوارِ کوچه‌ها بالا می‌رود،

به همین لباس‌های سیاه که از گوشه کنارِ بقچه‌ها پیدا می‌شود،

به این اولین لرزش‌های عاشوراییِ دل، به همین اشک ها ...؟؟!

می‌شود تو را قسم داد ...!

 


برچسب‌ها: امام حسین ع , کربلای عاشورا , دوستتان دارم , حسرت , اشک عشق

تاريخ : دوشنبه پنجم آبان 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

و جلّت المُصیبه ...

مثل یک زخم کهنه می ماند

که خوب نمی شود

که با همه غصه های دنیا فرق می کند

با غم شما نمی توان خوب گریست

هر چه هم که اشک بریزیم...

آخرش  باز یک سوزی می ماند توی سینه مان...

به یقین همه‌ی  غم‌ها توی دریای مصیبتتان غرق میشوند توی چشم به‌هم‌زدنی؛

لقد عظُمت الرّزیّه و جلّت المُصیبه ...


موضوعات مرتبط: مذهبی
برچسب‌ها: حسرت , عزای حسین , ع , دریای مصیبتت , محرم

تاريخ : شنبه سوم آبان 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |

اَلّلهم إنّی أعوذ بک مِن الکربِ و البَلاء ...

توی بازگشت از صفین.پدر، از همین‌جا رد شده بود.

بعدِ نمازِ صبح همه دیدند خم شد، مُشتی خاک برداشت،بویید

و فرمود: ها هنا مصارع عشاق شهداء لا تسبقهم من‏ کان قبلهم و لا یلحقهم من بعدهم...

صحابه فقط ،نگاهش کرده بودند.


اسبِ پسر، جلوتر نمی‌رفت.پا می‌کوبید. پرسید: نامِ این‌مکان چیست؟ گفتند: کربلا.

فرمود: اَلّلهم إنّی أعوذ بک مِن الکربِ و البَلاء.

هاهنا مناخ رکابنا وَ محطّ رحالنا وَ مسفک دمائنا و مذبح أطفالنا... 

خواهری، آن‌طرف‌تر توی کجاوه، بندِ دلِش پاره شد.



تاريخ : پنجشنبه یکم آبان 1393 | | نویسنده : زهـــــرا |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.